|
خدايا از عشق امروزمان براي فرداهايي كه فراموش مي كنيم عاشق بوده ايم,قدري كنار بگذار! به قدر يك مشت.... به قدر يك لبخند.... تا فراموش نكنيم , عاشق بوده ايم تا عاشق بمانيم و عاشق بميريم "دكتر علي شريعتي"
سحــرم دولـت بيـــدار به بالين آمد گفت برخيز كه آن خســـروشيــرين آمد قدحي در كش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببيني كه نگارت به چه آئين آمد
نه چتر با خود داشت و نه چمدان!!! عاشقش شدم از کجا باید میدانستم مسافر است..............
ای تو را چشمان من دلتنگ روزگارت بی آنکه با من بگذرد خوش باد...
دوستت دارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را… این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی! باید آدمش پیدا شود!
باران ببار... بارش تو التیامیست بر زخم های کهنه دلم! ببار... باریدنت ندای عاشقیست! ببار... که دلم هوای یارم کرد.....
نیا باران زمین جای قشنگی نیست! من از جنس زمینم خوب میدانم که اینجا جمعه بازار است، و دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچک نسیه می دادند، در اینجا قدر نشناسند ، مردم شعر حافظ را به فال کولیان اندازه میگیرند، زمان سرد است و بی احساس... چرا بیهوده می آیی؟ نیا باران زمین جای قشنگی نیست......
زندگــــی یعنی: بخند هرچند که غمگینی! ببخش هر چند که مسکینی! فراموش کن هرچند که دلگیری! اینگونه بودن زیباست هر چند که آسان نیست... (دکتر علی شریعتی)
نگاه مرا باور كن... احساس مرا باور كن... قلب مرا باور كن... حرف مرا باور كن... آري ... اضطراب در نگاه من از شور عشق توست! لرزش دستانم از انتظار ديدار توست! احساس گرمم از حرارت نگاه توست! تپش قلبم از به ياد آوردن خاطرات توست ... و حرف من اين است : " آري... هنوز هم دوستت دارم... "
برای کشتن پرنده نیازی به تیر و کمان نیست! بالهایش را که بچینی: خاطرات پرواز روزی صد بار او را خواهد کشت.......
مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود... دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود تو برو تا شاید راحت تر تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم......
به رسم شهر دل تنگم نگاهم را زیارت کن نگاه پر نیازم را به چشمانت تو دعوت کن تو میگفتی اگر رفتم حلالم کن.... غمی دارم............. برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است بدان من گریه میکردم و از دنیا دلم تنگ است.... من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم.... ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن......
هواي خونه دارم هواي با تو بودن چه سخته باورش كه تو رفتي و من اينجام هواي گريه دارم از اينكه ديگه تنهام صداي من به يادت، صداي تو به گوشم تو رفتي و من اينجا خودم كجام و كوشم؟ به حرمت نبودت لباس تيره دارم به ياد مهربونيت هميشه غصه دارم به ياد مهربونيت هميشه غصه دارم هواي خونه دارم هواي با تو بودن...
چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز من! روزی که من آغاز شدم! تولدم مبارک
امروز اولین روز از آغاز ۲۲ سالگیمه:
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم
نمیدانم چرا با آنکه میدانم از آن من نخواهی بود ولی با تار و پود جان برایت خانه میسازم....
چه تنگنای سختی است! یک انسان یا باید بماند یا برود. و این هر دو ، اکنون برایم از معنی تهی شده است. و دریغ که راه سومی هم نیست!
امروز تفلد الهه جونمه،الی جــــــــــــونم تـفلدت مبـــــــــــــــــــــــــارک وجود زیبایت وارد به دنیا میشود هدیه سالروزش این آوا میشود عاشقی چون من بی پروا میشود در شعر تولد غرق رویا میشود اینگونه سالی دگر ازعمر تو آغاز میشود امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی دوستت دارم
نمی دونم گنجشک ها چجوری با اینکه شبیه بهم هستن همدیگرو میشناسن؟؟؟؟؟؟ و اینو هم نمی دونم... مگه چند نفر شبیه به من هستن که تو دیگه من و نمیشناسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بوسه یعنی لذت دلدادگی لذت از شب،لذت از دیوانگی بوسه آغازی برای ما شدن لحظه ای با دلبر تنها شدن بوسه آتش میزند بر جسم و جان بوسه یعنی عشق من با من بمان.....
دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتی پیوند الفت بریدی و رفتی هرچه خواری به یاری کشیدم و دیدم دامن ز دستم کشیدی و رفتی
تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن . من این کنج قفس،مرغی اسیرم ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میله ها در صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم چو من سر می کنم آواز شادی لبش بوسه می آید به سویم اگر ای آسمان،خواهم که یک روز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر ،که من مرغی اسیرم من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را فروغ فرخزاد
کاش اینجا بودی... و می توانستم... هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند را درنگاهت زمزمه کنم. نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم. بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند... مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو... بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند. شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند. نمی دانم... شاید هم من جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم وبگویم آنچه را نباید بگویم... همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای ازمن جدانخواهی شد... و این می شود سر آغاز فردای نیامده جدائی... تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست. بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم... وهر بار نیز اشک ریخته ایم... در تاریکی و سکوت... اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... مهربان من! دیشب پا به پای آسمان گریستم. می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما... آسمان دل من بارانی بود... آسمان دل من، به هوای دل شکسته شقایق می گریست .. و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونه تو... می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم. اما غم دوری تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمیشد چه رسد به اینکه... می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا... شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند... من نمی دانم چرا دلیل ناکامی هر آرزو را به حساب قسمت می گذاریم! وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم ازاینجا دل بکنم، این وسط قسمت چه سهمی دارد؟! زمانی که از ابتدای آفرینش سرنوشت من و تو با جدائی نوشته شده است... دیگر تقدیر چه گناهی دارد؟ شاید سهم قسمت این است قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند... عشق گریخته است... فرار عشق از دلهای عاشقمان... می دانم باز هم می گویی: قسمت را فراموش کن... جدائی را از یاد ببر ... اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی... بازهم نگاهت ازاشک تارمی شود... اما... بهترین من! من همه را می دانم همه را... تنها نمی دانم که چرا سهم ما از سرنوشت دوری است... تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با من نمانی... پس چرا آمدی؟؟؟ چرا میهمان دلم شدی؟؟؟ و بعد صاحبخانه... و بعد دل مرا در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟؟؟ بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم... ا ما بعد پشیمان شدم... آخر اگر دل به تو نداده بودم که بارها جان داده بودم... لبخند بزن... من دل داده ام تا جان نبازم... میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است... می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست. مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانتداری را به جا می آوری... باورت می شود که من به تو بیشترازخودم ایمان دارم؟؟؟ می دانم باور می کنی... بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید... باز تو را به یاد من بیندازد... اگر دوست نداری... بگو تا بعد ازاین عطرهر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم... سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان...
هنوز برام عزیزی هنوز برام همونی بخاطر تو میرم میخوام اینو بدونی باز چرا خیسه چشمات؟ باز چرا غصه داری؟ هیچی نگو میدونم دیگه دوسم نداری... من که گذشتم از عشق بخاطر دل تو... هر کاری گفتی کردم که حل شه مشکل تو من که بخاطر تو از خودتم گذشتم این شده حال و روزم این شده سرگذشتم هنوز برام عزیزی.... هنوز برام همونی بخاطر تو میرم میخوام اینو بدونی...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم شاید...
هم خونه: خیلی دوست دارم یه روز با تو هم خونه بشم اگه پیشم نباشی بی تو دیوونه میشم اگه از پیشم بری... اگه عشقم و نخوای... نیاد اون روزی که تو دیگه پیش من نیای میمرم برای تو.. اگه تنهام بذاری... اگه دستات و نخوای توی دستام بذاری... اگه بی وفا بشی یا ازم جدا بشی.... اگه جز من با یکی دیگه آشنا بشی... توی چشای من نگاه کن... خیلی بی قرار و خستم... به هیچ کسی دل نبستم تا روزی که زنده هستم پای عشق تو نشستم آخه... تو قشنگ ترینی... تو مهربون ترینی... واسه این دل شکستم تو پناه آخرینی... خیلی واسه تو میمیرم... خیلی خوابت و میبینم... اگه تو ازم جدا شی مرگ تو چشام میبینم تو چشای من نگاه کن... اسم من و هی صدا کن... خیلی تو برام عزیزی... واسه ی دلم دعا کن.......... آهنگی که ازش خاطره دارم ودوستش دارم امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه
|
About![]()
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی
Home
|